اولین

ما چون دو دریچه روبروی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده

عمر آیینه بهشت اما آه
بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسته ست
زیرا یکی از دریچه ها بسته ست
نه مهر فسون نه ماه جادو کرد 

 
نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد
نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد 

  

 

دلم می خواد یه چیزی بنویسم.اما نمی تونم.فقط تو این لحظه همین شعر تو ذهنم تداعی می شه.دلم برای دستات که می ذاشتی روی پام تنگ شده لاله جونم.هنوزم عاشقتم.دستات رو روی پاهای کی می ذاری این روزا؟

 

نظرات 2 + ارسال نظر
سارا پنج‌شنبه 12 دی‌ماه سال 1387 ساعت 10:35 ب.ظ http://swampland.blogsky.com/

کسی که بره بهتره دیگه بر نگرد..همیشه با اومدن یکی قبلیه کمرنگ می شه تا خودش بره..برو دنبال یه عشق تازه..
بزار خاطراتش برات قشنگ باشه

[ بدون نام ] پنج‌شنبه 12 دی‌ماه سال 1387 ساعت 11:23 ب.ظ http://swampland.blogsky.com/

نه باک نکن ..بزار خاطرات همیشه باش..
خاطرات قشنگ..
منم بوده کسایی رو دوست داشتم و آلان دیگه ندارمشون ولی یادشون و دارم..
وقتی یاد خاطراتم می افتم..بازم خوشحال می شم..
ولی کسی که بره دیگه رفته ..فراموشش نکن ولی فکرم نکن..
بر می گرد اگه دوست داشته باشه و نری جلو..

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد