نه . . . این قرارمون نبود
من رنگ شب بشم
لاله . . .دارم می میرم.می فهمی؟!
این روزها
گفتنی نیست
درکلمه نمی گنجد
در واژه ها
کم می آورند کلمات . . .
حرفی نیست
حرفی هست اما
یاری گفتنم نیست . . .
کاش اونقدر دل و جرات داشتم که می تونستم همه چی رو پاک کنم.اما این عکس ها٬ صداها و تصاویر تنها سهم من از تو.
شاید پاهات رو روی هم گذاشتی و داری به سیگار وینستون لایتت پک می زنی.دودش میکنی٬همونطور که من و دود کردی...
فکر می کنی روزی این درد و دلا رو بخونی لاله؟
می دونم چیکار می کنی.در حالی که عینک زدی و سیگارت کنار میز چوبی داره می سوزه روی صندلی لهستانی می شینی و سعی می کنی با اسکرول کردن بلاگ سریع تر از شر اینهمه نوشته راحت شی.درسته؟
خیلی دوست دارم.کاش منم مثل بابام می تونستم بنویسم.وای . . .
اسم کتابم چی باشه؟!
دوازده روزی که من زندگی کردم!
یا
دوازده روزی که دنیا من رو فراموش کرد!
یا
یا . . .
یا . . .
نفسم گرفت دوباره لاله جونم.دکمه های کی بورد دارن تار می شن.چقدر اشکام شور شدن. . .
ْ من که عاشیقی شمایمْ
آه . . .
نمیدانم به کدامین گناه اسیر من شدی.
اما خوشحالم که اینکه با من نیستی. اکنون شاد باش برای خود.
تو برای من نمردی.
هرگز!...
سخنت بیهوده است.تنهایی بهتر از نبودن است.پس بخوان نامه هایی چند را از من.
من که دورم زتو.
پس نگو چگونه بیابمت...اکنون و اکنوون و اکنون خوشحالم که زیبا شده ای...
گرچه این بغض گلویم تا ابد خاموش است. اما بدان فریاد ها میزند...ز دوریت.بارها و بارها ..
دستم دستانت را میخواست ...
اما ...